سایت هنری، ادبی، فرهنگی و آموزشی



درود ما نثار تان باد

خدا را سپاس می گویم از اینکه زنده هستیم و هستی ما از اوست ، پس چی زیباست که درین لحظه هستی خویش تا آن روزیکه چشم از جهان بپوشیم ، به یاری خدای بزرگ بتوانیم اعوامل اجتماعی و فرهنگی زمانه خود را در چوکات یک یاد نامه تاریخ گونه به فردا گرایان خویش تحت نام گنجینه از فرهنگ امروزی تقدیم بداریم ـو این کاریست بس دشوار، زیرا در قدم اول ما باید رابط خویش را با دیروز نبود خود قایم و شناخت کامل از سه عنصر حیاتی دیروزیان داشته باشیم و قیام این رابطه جز گذر از گذر گاه تاریخ و فرهنگ رهی دیگری نیست. و اینک دور از همه هیاهوی زمانه بیاری خداوند و به کمک تو صفا دل بیننده چنین گذرگاهی را میگشایم ـ
WWW.AFGHANLIGHT.TK 
سایت هنری، ادبی، فرهنگی و آموزشی

 

Enter Site ورود به سایت

الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت دل من افزونی است گواهی تو ترجمانی من بکردند ندأ من افزونی است قروب تو چـــراغ وجد بیفروخت همت من افزونی است بود تو کار من راست کـــرد بود تو من افزونی است ـ

الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد از بود تــــو همـــه عطا است و وفای به بر پیدا و بکرم هویدا ـ نا کرده گیر کرد رهی و آن کـــن که از تو سزا ـ

الهی نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز ـ

الهی شنــاخت تو ما را امان و لطف تو مـــا را عیـــان ـ

الهی فضـــل تـــو ما را لوادکنف تــــو ما را ئادی ـ

الهی ضیعفان را پناهی قاصدان را بـــر سراهی مومنـــــان را گواهی چه بود که افزوئی و نکاهی؟

الهــــی چه عزیز است او که تو او را خواهی در بگریزد او را در راه آرئی طوبی آنکس را را کـــه تو او رایی ـ آیا که تا از ما خــــود کرائی؟

کریمــا گرفتار آن دردم که تو درمان آنی ـ بنده آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی ـ تو آنی که گفتی من آنم آنــی ـ

الهی نمی توانم که این کار بیتو بسر بریم نه زهره آن داریم که از تو بسر بریم ـ هر گه که پنداریم کهه رسیدیم از حیرت شمارواسر بریم ـ

خـــــداوندا کجا باز یابیم آنروزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم تا باز به ان روز رسیم میان آتش و دودیم اگـــر بدو گیتی آنروز یابیم پر سودیم ور بود خود را در یابیم به نبــود خود خشنودیم ـ

الهی از آنچه نخواستی چه آیــــد؟ و آنرا که نخواندی کی آیــد؟ تا کشته را از آب چیست؟ و نا بایسته را جواب چیست؟ تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟ و خار را چه از آن کش بوی گل در کنار است ـ

الهی شاد بدانم که بد درگاه تو میزارم بر آن امیـــد که روزی در میـــدان فضل بتو نازم تومن فاپذیری و من فا تو پردازم ـ یک نظر در من نگری و دو گیتی بآب انـــدازم ـ

الهی نسیمی دمید از باغ دوستی دل را فـــدا کردیم ـ بویی یافتیم از خزینه دوستی بپادشاهی بر سر عالم ندا کردیم ـ برقی تافت از مشرق حقیقت اب و گل کم انگاشتیم و دو گییتی بگذاشتیم ـ یک نظر بسوختیم و بگداختیم بیفزای نظریو این سوخته را مـــرهم ساز و غرق شده را دریاب که می زده راهم بمی دارد و مرهم بود ـ

الهی تودوستان را به خصمان می نمایی درویشان را به غم و اندوهان میدهی بیمار کنی و خود بیمارستان کنی درمانده کنی و خود درمان کنی از خاک آدم کنی و با وی احسان کنی سعادتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را مهمان کنی مجلسش روضه رضوان کنی نا خوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی آنگه او را بزندان کنی و سال ها گریان کنی جباری تو کار جباران کنی خداوندی کار خداوند ان کنی تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی ـ

الهی بنده با حکم ازل چون براید؟ < و آنچــه ندارد چه باید جهــد بنده چیست کار خواست تو دارد بنده به جهد خویش کی تــــواند ؟

الهی ای ســزای کرم وای نوازنده عالم نه با جز تو شادیست و نه با یاد تو غــــم ـ خصمی و شفیعی و گواهی و حکم هرگز بینما نفسی با مهــر تو بهم آزاد شده از بند وجود و عدم باز رسته از رحمت لوح و قلم درمجلس انس قدح شادی بردست نهاده دمادم ـ

الهی کار آن دارد که با تو کاری دارد یار آن دارد که چون تو یاری دارد ـ او که در دو جهان تر دارد هرگز کی ترا گذارد و عجب آنست که او که ترا دارد از همه زار تر میگذارد ـ او که نیافت بسبب نا یافت می زارد اوکه یافت باری چـــرا میگذارد دربرآن را که چون تو یاری باشد گر ناله کند سیاهکاری باشد ـ

 

این خانــــه کـــه پیوسته در او چنگ و چغانـــــــه است

از خواجه بپـــرسید که این خــــــانه چی خــانــــه است

مست است همــــــه خـــانه کســـی را خبــــــری نیست

پس هــــــر کـــه در آیــــد که فلان است و فلانــه است

این صـــورت بت چیست اگـــــــر خــــانه کعبـــه است

این نـــــور خــــدا چیست اگــــر دیــــر مغـــانـــه است

بـــــر خــــانه منــــه دست کــــه این خــانه طلسم است

بــــا خـــــواجه مگـــــویــــد که او مست شبانــــه است

گنجیست درین خـــــانه کــــه در کــــــــون نگنجـــــــد

این خانه و این خــــواجه همــــه فعـــل و بهانــــه است

خــــاک و خس این خــــانه همـــه عنبـر و مشک است

بام و در این خــــانه همــــه بیت و تــــرانـــــــــه است

این خــــــانه عشق است و قیــــــامت گــــر عشـــــــاق

ســـراغ خـــدایانــــــه و بــــــزم ملکـــانـــــــــــه است

این خـــــانهء جانست همیــن جـــــاست که جـــــا نیست

نــــی زیر و نــی بـــــــالا و نی شش سو و میانــه است

آن خــــواجه ء چـــرخ است که چون زهـره و ماه است

این خــــانه عشق است کــــه بی عهــد و کــرانـــه است

چــــون آئینه جــــان نقش تـــو در دل بگـــــرفتـــه است

دل در ســـر زلف تـــو فرو رفتـــه چــو شانــــــه است

ای خـــواجه یکـــی سر تو از بــــــام فـــــــــــرو کــن

که انــــــدر رخ خـــوب تــــو ز اقبـــــال نشانـــه است

Enter Site ورود به سایت